• خاطره فوق العاده ایست ... حتما بخونید

♥•٠·˙

نواری از شهید آیت الله دستغیب شنیدم که فرموده بودند:

آهای بسیجی خوب گوش کن چه می گویم!

من می خواهم به تو پبشنهاد یک معامله ای بدهم

که در این معامله سرت کلاه برود ...

منِ دستغیب حاضرم یک جا ثواب هفتاد سال نمازهای واجب

و نوافل و روزه ها و تهجدها و شب زنده داری هایم

را بدهم به تو و در عوض ثواب آن دو رکعت نمازی

را که تو در میدان جنگ بدون وضو پشت به قبله

با لباس خونی و بدن نجس خوانده ای از تو بگیرم!

آیا تو حاضر به چنین معامله ای هستی؟






 اینو که شنیدم یاد خاطره ای از جبهه افتادم

که واقعا از خودم شرمنده شدم ...

شما هم بخونید:

در ادامه ی مطلب...



خیلی ازش خون رفته بود داشتم می بردمش عقب،

تا حرکت کردم صدای اذان از رادیو ماشین بلند شد،

تصمیم گرفتم کمی با این نوجوان حرف بزنم ...


گفتم: برادر اسمت چیه

جواب نداد

نگاهش کردم دیدم رنگ به رو نداشت زیر لب چیزهای می گوید...

فکر کردم لابد اولین بار جبهه آمده و زخمی شده کپ کرده،

برای همین دیگه سوال نکردم...

مدتی بعد مودب و شمرده خودش را کامل معرفی کرد

گفتم چرا دفعه اول چیزی نگفتی

گفت نماز می خواندم

نگاهش کردم از زخمش خون می زد بیرون...

گفتم ما که رو به قبله نیستیم...

تازه پسر جون بدنت پاک نیست لباست هم که نجسه

 گفت حالا همین نماز را می خونیم

تا بعد ببینیم چی میشه و ساکت شد

گفتم نماز عصر را هم خوندی

گفت بله

گفتم خب صبر می کردی زخمت را ببندند

بعد لباست را عوض می کردی اون وقت نماز می خوندی

گفت: معلوم نیست چقدر دیگه تو این دنیا باشم

فعلا همین نماز را خوندم رد و قبولش با خدا


با خودم فکر کردم یک الف بچه احکام نماز

را هم شاید درست بلد نیست و الا با بدن خونی

و نجس تو ماشین که معلوم نیست قبله کدوم طرفه نماز نمی خونه


در اورژانس پیاده ش کردم

بیست دقیقه ای آن جا بودم...

بعد که خواستم بروم،

رفتم پست اورژانس پرسیدم حال مجروح نوجوان چطوره؟

گفتند شهید شد،

با آرامش خاصی چشم هایش را روی هم گذاشت و رفت.....

تمام وجودم لرزید

مدت ها نماز اون نوجوان تو ماشین ذهنم را مشغول کرده بود


┘◄ روحشان شاد

┘◄ منبع: جام نیوز